افسانه غار کیجا کرچال پل سفید (سوادکوه)
صدای محمد اسماعیل لاری نویسنده، پژوهشگر و مورخ شهمیرزادی
در تاریخ اقوام، عشایر، شهرهای باستانی و قدیمی ایران بزرگ اسطورهها و افسانههای زیبایی وجود دارد که در رابطه با پیدایش شهرها یا دلاوریهای پهلوانان یا نبردها و جنگهای سرنوشت ساز با اقوام بیگانه و مهاجم یا مبارزات حقطلبانه یک یا چند نفر در برابر ظلم و ستم خوانین و حکومت و یا عاشقانههای زیبا و پر سوز و گداز دختر و پسر جوان، سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل گردیده است. این اسطورهها و افسانهها زیبایند و در درون خویش، حقیقتی نهفته دارند که در طول تاریخ و از سوی هر نسل، نکتهها، قصهها و روایتهایی بر آنها افزوده شده است. با تحقیق و کوشش، میتوان این حقیقتهای نهفته را باز یافت و دانست.
در رابطه با پیدایش شهمیرزاد (شامرزا) و چگونگی تجمع جمعیت در این نقطه افسانههایی در بین مردم این شهر وجود دارد که به چند مورد آنها اشاره کردیم. یکی از افسانههای زیبای مطرح شده افسانه «پری و چوپان» است که عاشقانهای زیباست، عیناً همین افسانه با مختصر تفاوتهایی در بین مردم ناحیۀ سواد کوه و به ویژه روستاهای منطقۀ «دو آب» رایج است. که نشانۀ دیگری از تعامل فرهنگی باشندگان دو سوی شمال و جنوب البرز میانی و به ویژه مردم شهمیرزاد با مردم تبرستان و مازندران و هزار جریب قدیم و سوادکوه است.

روایت افسانه غار کیجا کرچال
در روزگاران گذشته، دختری از نژاد پریان که از آدمیان میترسید در این غار که کسی بدان دسترسی نداشت، مسکن گزیده بود. سرگرمیاش بافندگی بود. هنوز چوبهای دستگاه بافندگی او در جلوی غار افتاده است. شبها روز شد و روزها شب، تا این که روزی چوپانی همراه گوسفندان خود به این غار نزدیک شد و شکل و شمایل دختر را کنار غار دید و عاشق او شد.
چوپان روزها به پای غار میآمد و به نواختن نی (لَله وا) میپرداخت و این کار مدتها ادامه یافت تا این که ترس این پری پیکر از آدمیان کم شد. چوپان کمکم به او نزدیک شد. دو دلداده عاشق یکدیگر شدند،
سرانجام دختر از غار به پایین آمد و سر بر شانه چوپان نهاد. چوپان که دلبر را در اختیار خود دید، کام دل از او بگرفت. دختر پری زاد که از شور و هیجان عشق به خود آمد، دید کار از کار گذشته است و از هوش رفت. چوپان جوان دختر را که دامنش آلوده به خون بود، بر دوش گرفت تا به آبی برساند و شست و شو دهد. چند قطره از خون او بر خاک دامنۀ غار، نزدیک رودخانه ریخت. خاک سرخی که اکنون در آنجاست یادگار آن دو دلدادۀ عاشق است. سرانجام، چوپان، دختر را به چشمهای رساند و او را نظافت و طهارت کرد. این چشمه امروز به «پری چشمه» مشهور است و آب زلال و گوارای آن به رودخانه تلار میریزد.
دختر پس از به هوش آمدن رضایت داد که با پسر چوپان به خانۀ او برود. پسر چوپان که اهل شامرزاد (شهمیرزاد) بود، از دل و جان راضی شد و قدم در راه نهادند. راه دوآب به شامرزاد را در پیش گرفتند تا این که به شامرزاد رسیدند. در شامرزاد تا امروز تیرهای به نام (اوپری : Oopari) هستند که باور دارند بازماندگان نسل این دو میباشند. دختران این طایفه از زیبایی بسیار برخوردار هستند، به طوری که زبانزد خاص و عام هستند. و در روایتهای دیگر آمده است که آن دو دلداده، صاحب فرزند پسری شدند و نامش را «شهمیر» نهادند و محل تولدش را «شهمیرزاد».
در بوم سرودههای ساکنان نزدیک غار داریم:
مسلمانون پریزاد بلاره
ای مسلمانان! من فدای دختر پریزاد بشوم
گل سرخ شهمیرزاد بلاره
من فدای دختر شهمیرزاد بشوم
ته دندون صدف، دیم ماه پاره
دندانت از صدف و صورتت به مثل ماه پاره بود
ته دل آهن و فولادِ بلاره
فدای دل آهنین و فولادیت بشوم
(راوی: خانم مکرم درخشان، ساکن روستایی نزدیک دوآب)
مردم شهمیرزاد در افسانهای خود را از نسل شبان و پریزادی میدانند که در غاری در مازندران (غار کیجا کرچال) با یکدیگر آشنا شده و پیوند زناشویی بستند و سرانجام در این شهر سکنی گزیدند، زیبایی دختران شهمیرزادی نیز از این پری زیبا به میراث گرفته شده و نام این شهر نیز از کودکی است به نام «شهمیر» که از این پیوند، تولد یافت.
در رابطه با افسانۀ پری و چوپان (افسانۀ غار کیجا کرچال) آقای محمد ملکپور فرزند حسین، از مادر بزرگ پدری خود، مرحومه معراج فهیمی همسر مشهدی عبدالله ملکپور (کسین)، نقل میکنند: «این قصه و افسانه را مادربزرگ من در کودکیام، نقل کرده و از او شنیدم. مادربزرگم معتقد بود، نسلی که از آن پری و چوپان در شهمیرزاد تا کنون باقی مانده به «اوپری» (او: آب، پری: پری) مشهور است و امروزه به نام خانوادگی «فهیمی» شهرت دارند. بنابراین خاندان بزرگ فهیمی در شهمیرزاد همان «نسل اوپری» هستند».
مرحومه معراج فهیمی نیز از این خاندان بود که پس از ۱۰۶ سال عمر در ۲۵ مهر ۱۳۸۳ وفات یافت.
خاطرهای از مرحوم انجوی شیرازی
به منظور ارج نهادن به تلاشهای فرهنگی و ادبی مرحوم پرویز ناتل خانلری، کتابی از سوی نشر البرز با عنوان (بیست مقاله از دوستان خانلری) منتشر شد که در بخش اول آن، آورده شده و در صفحه ۶۵ از مرحوم سید ابوالقاسم انجوی شیرازی نیز مقالهای تحت عنوان «اضافات نیرنگستان» نوشته شده است.
مرحوم انجوی در این مقاله، مطالبی از چگونگی چاپ کتاب «نیرنگستان» مرحوم صادق هدایت آورده و مطالبی را مطرح ساخت و یادآور شده که به کتاب یاد شده مرحوم صادق هدایت که در سال ۱۳۱۲ خورشیدی نوشته شده بود، بخشهایی اضافه شده است.
مرحوم انجوی این بخشها و مطالب مربوط به آن را توضیح داده و آن را «اضافات نیرنگستان» مینامد. در این بخش اضافات، از جمله مطالبی که نوشته شده، مطلبی در مورد علت نامگذاری شهمیرزاد و پریزاد بودن طایفههایی در این شهر است.
در صفحات ۷۲ و ۷۳ کتاب «قافله سالار سخن خانلری» چنین آمده است: در دوآب مازندران غاری بالای کوه دیده میشود که خیلی صعبالعبور است، پایین آن مقداری خاک سرخ دیده میشود. اهالی آنجا افسانهای برای این غار حکایت میکنند از این قرار: «در قدیم یک پری در این غار میزیسته، گاهی دم غار میآمده و مردم او را میدیدهاند. این پری صورت قشنگ و لطیف و موهای بلندی داشته، روزی تنگ غروب یک نفر چوپان، گوسفندهای خود را میآورد پایین غار آب بدهد، شروع میکند به نی زدن، پری صدای نی را میشنود و میآید پایین، چوپان او را میبیند و عاشقش میشود و با هم جلوی غار شب را میخوابند. صبح که بلند میشوند خاک جلوی غار سرخ شده بود. چوپان دختر را با خودش میبرد در محلی، برایش خانه میسازد، با هم زندگی میکنند و بچه زیاد پیدا میکنند. این محل بزرگ و آباد میشود اسمش را «شهمرزاد» میگذارند به این مناسبت، اهالی شهمیرزاد، همه خوشگل هستند. (ص ۲۲۷)».

احمد باوند سوادکوهی در کتاب افسانههای سوادکوه آورده است که موی سر آن دختر آنقدر بلند بود که از آن به عنوان طناب استفاده میکرد و آب از رودخانه تلار میگرفت.
باوند افزود: این غار دوره گذر از اسطوره به تاریخ در سوادکوه است.
مکان این غار در مسیر محور سوادکوه و در ۱۰ کیلومتری جنوب شهر پلسفید قرار گرفته است. این مکان که افسانه های بسیاری در مورد آن بیان شده است، در ناحیه دوآب و بعد از پادگان نظامی ارتش و در بالای یک قله مرتفع قرار دارد.
و اما روایت محمد کشاورز دیوکلایی :
در مورد افسانه و نام غار کیجا کرچال دوآب سوادکوه تنها اطلاعات به دست آمده از کتاب از آستارا تا استارآباد نوشته منوچهر ستوده است که آن هم برگرفته از تاریخ شفاهی و مردم شناسی منطقه بر می آید. در این افسانه به روایت دختری اشاره می شود که از جنس پری بوده و در داخل این غار پناه برده بود و با دستگاه کرچال جاجیم می بافت و در پای دهانه چوپانی هر روز به دیدار او می رفته و روزی آنقدر نی نواخت و دختر را عاشق خود کرد و در آخر با او معاشقه می کند و زندگی شان را ادامه می دهند. در کتاب افسانه های سوادکوه نوشته احمد باوند نیز به مطالعات مردم شناسی مردم دوآب و شعری در راستای افسانه کیجا کرچال می پردازد که نشان از روایتهای مردمان روستاهای اطراف در راستای این غار است. اما آنچه که بر می آید تا به امروز نام این غار بر گرفته از تاریخ و روایات محلی است و هیچ ربطی به کاربرد و استفاده این بنا در دوران ساخت اش ندارد. در کتاب از استارا تا استرآباد در بخش سوادکوه به افسانه این غار و نام این غار اشاره کامل شده است. روزگاری دختری از جنس پری که بسیار زیبا رو بود به داخل این غار می رود و برای فرار از مردم در آنجا زندگی می کند و مشغول جاجیم بافی می شود. چوپانی که همیشه در زیر غار گوسفندان و دام خود را می گذراند، عاشق دختر می شود و با نواختند نی در روزها و ماههای متوالی دختر را عاشق خود می کند و دختر از غار پایین می آید و در آغوش چوپان می رود و زمانی که به هوش می آید دامان خود را خونین می بیند و روایت از درصد بالای خاک رس منطقه که در کوه سرخل است و قرمز رنگ می باشد را خون آن دختر می دانندو چوپان او را به چشمه ای می برد و تطهیر می کند و نام چشمه هنوز پری چشمه است و از آنجا راه شامرزا یا همان شهمیرزاد را می گیرند و در جایی سکونت می کنند و نام روستایشان را آپری Appery بر گرفته از نام دختر می گذارند و هنوز در این روستا رسم است که در فصل بهار دختران را به صورت سنتی در خانه نگه می دارند که مبادا بیرون روند و معاشقه کنند. روایات این افسانه هم دراماتیک است و هم از طرفی معرف چند مکان، یک غار کیجا کرچال و بعد پری چشمه و بعد روستای آپری. اگر مطالعات گسترده تر شود حتی قابلبیت فیلم سینمایی را نیز دارا است. مطمئنا این غار و بقایای داخلی آن از آثاری است که در راستای ساخت و سازهای اواخر دوره ساسانی باشد که در منطقه به صورت نظامی و یا شاید پناهگاهی و یا شاید نیایشی کاربرد داشته است. این غار با نام غار کیجا کرچال در فهرست ثبت ابنیه تاریخی ایران رسیده است. افسانه این غار به دلیل دراماتیک بودن می تواند باعث گردد حتی فیلمی داستانی مستند درباره اش ساخت.

















