احمد الوند از شاعران شیرین سخن روزگارمان بود، شعرش چه در شیوه طنز و چه در شیوه جد، روان و سلیس و گویاست. گذشته از شعر و طنز پربار و مردمی، خود انسانی شیرین بیان و شیرین زبان بود و در محفلی که او حضور داشت شادی و سرور موج می زد. او ضمناً خواهرزاده دوست و همکار دیرین ما آقای عباس پهلوان نیز بود. اولین دیدار من با احمد الوند در ماههای قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در محدوده خیابان امیریه، قلعه وزیر و معزالسلطان بود. او پس از کودتا برای گذراندن دوره روزنامه نگاری به آلمان رفت. بازگشت او را به ایران نمی دانم در چه تاریخی بود. من او را اولین بار در سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ایران دیدم. او در کار ایجاد سندیکای نویسندگان و خبرنگاران فعال بود و همیشه به عنوان عضو هیات مدیره و یا معاون و بازرس سندیکا انجام وظیفه می کرد. از وقتی که خانه های کوی نویسندگان قرعه کشی شد و بین ما که اعضای سندیکای نویسندگان و خبرنگاران بودیم توزیع شد دیگر همه شب در خانه های یکدیگر بودیم و شب و روزهایی فراموش نشدنی در جمع دوستان کوی نویسندگان داشتیم. در نامه ای که عزیزمان احمد الوند برای رحیم تزری نوشته است در آن از نداشتن دوست و همزبانی که شعرش را بفهمد گله کرده است. تاریخ این نامه اول اسفند ماه ۱۳۶۴ است که من برای دیدار دخترم روشنک به اتریش رفته بودم. در غیر این صورت از او گلایه می کردم. نامه احمد الوند را بخوانید و به دنبال آن شعر زیبایش را.
دوست عزیز و فاضلم جناب حیدر تزری،
باسلام… در «روزگاری» که «روزگاری» داشتیم، آن ملای اهل یوش میگفت: «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را» و ما نمیدانستیم و نمی فهمیدیم که چه میگوید و دردش چیست؟ حالا زمانه بما فهماند که آن دلسوخته ی پاکباز درد دل ما را میگفت . چون بزرگترین و مهمترین سؤال ما اینست که اگر مرتکب شعر شدیم ، آنرا در کجا چاپ کنیم، در کجا بخوانیم ؟ و برای کی بخوانیم ؟ آیا برای کشوی میز بایگانی شعر گفتن و برای نسل آینده که نمیدانیم از چه فرهنگی و با چه زبانی رشد یافته است، گذاشتن و گذشتن کار درستی است ؟ در هر حال قبای ژنده ی ما هم روی دستمان مانده و نمیدانیم به کجای این شب تیره بیاویزیم بگذریم . حدود دو ماه پیش « عیال » از من خواست که برای شب « هندوانه » و « آجیل » و « نقل » بگیرم . با حیرت دلیل آنرا پرسیدم و خیال کردم که در دوران پیری « ویار » کرده است . اما خیلی زود معلوم شد که شب بعد شب یلدا است . این « تداعی » افسار گسیخته که باید آنرا دشمن درون آدمیزاد دانست …
ناخودآگاه مرا به سالهای گذشته و خیلی گذشته برد . یاد آن روزها که سماور ذغالی در گوشه ی اطاق میجوشید و ساز میزد . آن روزها که بیشتر مژده ها و بشارتها را چند ماه نگه میداشتند تا در شب یلدا که شب مبارکی بود برای همه بگویند . روزگاری که همه افراد فامیل گرد سفره « شب چره ی یلدا جمع میشدند و نامزدی ها را اعلام میکردند . فال حافظ میگرفتند و شاهنامه میخواندند .
یاد آن دوره که مردمش عقیده داشتند در چنین شبی، « یلدامز » که فرشته ی گل و سبزه و طراوت است به زمین می آید و با پهن دشت زمین عشقبازی میکند و در گیراگیر این عشقبازی زمین « نفس دزده » را میکشد و برای بهار آینده بارور میشود تا گل و برگ و بار به ارمغان بیاورد و « هزار » که پرنده ی شیرین و تیزبینی است این مراسم عاشقانه را میبیند و نیمه شب چهچه میزند و راز یلدا را فاش میکند . و این تداعی انگیزه ی شعری شد که اگر زیبا نیست ، حداقل صادقانه و اشک آلود است و این شعر مدتهاست که سراینده و خواننده اش فقط یک نفر است ، خودم !! و حالا که تو از غربت غریب بازگشتی فکر کردم تعداد خوانندگان شعر یلدا را دو برابر کنم .
امیدوارم که زیاده از حد باعث هدر رفتن وقت عزیزت نشوم . اگر از همان مصرع و بیت اول ناخوشایند بود عنایتا پاره کن و به سبد آشغال بریز . ممنون میشوم . ارداتمند صمیم تو احمد الوند ۶۴/۱۲/۱
این عکس یادگار اولین سالهایی است که خانه های کوی نویسندگان بین اعضا به قید قرعه تقسیم شد. روزها و شب های شاد و پر غروری داشتیم . اگر هر شب در خانه یکی از دوستان به مهمانی نبودیم ، حتماً در سالن اجتماعات کوی نویسندگان و خبرنگاران برنامه ای بود و همه ما در آنجا جمع بودیم . مناسبت جمع شدن دوستان کوی را در سالن اجتماعات کوی نویسندگان در عکس فوق به خاطر ندارم ولی تاسفم از این است که سه نفر اول از دست راست ما را برای همیشه ترک کرده اند . اشخاص در عکس از راست خسروشاهانی طنز پرداز ، شاعر و نویسنده روزنامه کیهان عبدالله گله داری ، نویسنده مفسر و مترجم روزنامه کیهان ، احمد الوند ، شاعر ، نویسنده و برنامه ساز رادیویی ، مسعود رحیمی نویسنده روزنامه اطلاعات ، نصرت الله نوح نویسنده روزنامه کیهان ، مهدیان مترجم و مفسر روزنامه کیهان .
شعر زیبای یلدای الوند
شعر زیبای «یلدا» ی الوند را باید بارها خواند و از خونی که روزگار در جامش کرده آگاه شد . وقتی فریاد می زند : به مینایی نمی لرزد ، زلال آب آتشگون می و پیمانه کو ؟ ساقی چه شد ؟ شوق تمنا کو ؟ سراسر شعر لبریز از حسرت روزگار گذشته ایست که در سراسر شهر ، شور و شوق و نشاط موج می زد و امروز همه جا … . علاوه بر همه آنها الوند حق بزرگی به گردن من دارد .
او چون می دانست که من پشت فرمان اتومبیل نمی نشینم ، یعنی گواهینامه ندارم ، رانندگی هم نمی کنم و فقط با اتوبوس از کوی نویسندگان به روزنامه کیهان می روم به من گفت : نوح ، می دانی که من صبح ها به اتاق بازرگانی و صنایع معادن می روم و مدیر روابط عمومی و انتشارات آنجا هستم .
آنجا هم با روزنامه کیهان زیاد فاصله ندارد . بیا صبح ها با هم برویم . هم با یکدیگر گپی می زنیم و شعری می خوانیم و هم اینکه شما زودتر به روزنامه کیهان می رسید .
این قرار را با هم گذاشتیم و نمی دانم تاکی و تاچه زمانی فاصله کوی نویسندگان را تا روزنامه کیهان و اتاق بازرگانی و صنایع با هم پیمودیم. زندگینامه احمد الوند را با شعری که در مرگ او ساختم به نقل از کتاب « تذکره شعرای سمنان » از تالیفات خودم نقل می کنم .
احمد الوند ( ۱۳۱۴ تا ۱۳۶۸ ش )
احمد الوند ، شاعر ، روزنامه نویس و طنز پرداز معاصر فرزند حسن ، در سیزدهم دیماه ۱۳۱۴ در شهر ساری چشم به جهان گشود . اما چون پدر و مادرش شهمیرزادی بودند پس از چندی به شهمیرزاد برگشتند و او نیز در این شهر دوران طفولیت را گذراند و پس از پایان دوران ابتدائی تحصیل ، از شهمیرزاد به بابل و تهران رفت و دوران متوسطه را در این شهرها گذراند و سرانجام دوره ی روزنامه نگاری را در شهر فرانکفورت ( آلمان غربی ) بپایان رسانید و به ایران برگشت . او در زندگینامه خویش می نویسد :
« … مدتی طولانی به کار مطبوعاتی پرداختم و در چند روزنامه و مجله بطور مستمر و مستدام کار کردم و بخصوص در نظم و نثر طنز ، شهرتی کسب کردم … برای رادیو و تلویزیون نیز برنامه های متنوع می نوشتم که برنامه صبح جمعه ی رادیو مردم پسندتر و پر سر و صداتر از سایر برنامه ها بود . » الوند که در اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران استخدام شده بود با عناوین خبرنگار ، رئیس انتشارات و مدیر روابط عمومی هفته نامه و مجله و فصلنامه مشغول کار بود . او ضمناً یکی از بنیانگذاران سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات ایران بوده و سه دوره عضویت هیئت مدیره را بعهده داشته است . الوند ضمن سرودن شعر
فارسی به سرودن شعر به گویش شهمیرزادی و جمع آوری فلکلور و عادات و سنن این شهر نیز علاقه وافری داشت . او در ۲۶ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۸ در تهران در گذشت ، بیماری او نارسائی خون به عروق بود و ابتدا یکپای او قطع شد ولی این جراحی نیز نتوانست جان او را از مرگ نجات بخشد . چند بیتی نیز در رثای او ساختم که چاپ می شود .
احمد الوند شاعر، روزنامه نگار و برنامه ساز رادیو
همانطور که در زندگینامه الوند نوشته شد بیوگرافی او با عکس بالا از کتاب تذکره شعرای سمنان تالیف نگارنده (نوح) برداشته شده است و با نقل شعری در مرگ آن عزیز از دست رفته در این سطور یادش را گرامی می داریم
شعر نوح در رثای احمد الوند
ای دریغ الوند خوب مهربان از دست رفت
شاعر درد آشنای خسته جان از دست رفت
خوب بود و پاک بود و نازنین و غمگسار
آه و دردا پاکبازی نکته دان از دست رفت
جان فدا میکرد بهرجان فرزندان خویش
غنچه ها بشکفت اما باغبان از دست رفت
بیست و شش روز از مه اردیبهشت شصت و هشت
چون گذشت احمد چو تیری از کمان از دست رفت
یاد او باقیست با ما، گر خود از ما رخ نهفت
ای دریغ الوند خوب مهربان از دست رفت
——————————————————-
يلدا
شب چله فراز آمد شكوه شام يلدا كو؟
صفای رسم ديرين كو غرور سنت ما كو؟
بلندای شب يلدا خمار صبحدم دارد
مداوای خماری نشئه پرور جام فردا كو؟
به مينائی نمی لرزد، زلال آب آتشگون
می و پيمانه كو ساقی چه شد، شوق تمنا كو؟
خروش بانگ نوشانوش از مستان نمی آيد
غريو دردمند درد نوش باده پيما كو؟
نه پاکوبد کسی با مونسی نی دستی افشاند
نوای دلکش ساز و سرود شور و شيدا كو؟
به فالی از لسان الغيب کس رازی نمی پرسد
غزل كو بيت كو، حسن ختام معجز آسا كو؟
ز تیر چشم مستی، عاشقی، مجنون نمی گردد
سیاهی ره نمی بندد بروی آرزومندی
اسیر عشق را در سینه داغ چشم شهلا كو؟
برای دلفریبی طره زلف چلیپا كو؟
دگر گلبانگ صوفی از خراباتی نمی آيد
علی جویم، علی گویم زمشتاقان مولاکو؟
نمیداند کسی رستم چه شد، گرگین میلاکو؟
زکوی ناقلان صوت خوش شهنامه خوان ناید
کسی از بردیا و گو متا قصه نمی خواند
نمی گوید کمان آرش و شمشیر داراکو؟
درین يلداي بی رونق نه شمعی مانده نی جمعی
مصاحب كو مغنی كو، سماع مجلس آرا كو؟
حضوری نیست دیگر چله را بر دشت و صحرائی
برای بارداری آن نفسهای مسیحا كو؟
ميان سفره جای شب چره اندوه بنشسته
قائوت و تخمه ی بو داده و نقل منقا كو؟
سماورها نمی جوشند در درگاه هشتی ها
دعای خیر ما در حرف پند آموز بابا كو؟
ز آجیلی که دیری شهرت مشکل گشا دارد
به امید شفای همره افتاده از پاکو؟
بخوان «الوند شب تاریک و ره باریک حافظ را
بگو تا منزل سلمی تو را همراه و همپاکو؟
احمد الوند
تهران دی ماه ۱۳۶۴